بگذار سکوت...قانون زندگی تو باشد
ای کاش...به زندگیه خود...جان بدهیم
دیدی چه بلایی به سرم آوردی ؟ با رفتن از این خانه چه کاری کردی ؟! در باور خود ، همیشه می گویم من این فکر محالیست که بر می گردی من با همه زمانه صادق بودم مثل گل نرگس و شقایق بودم انگار تمام لحظه ها رویا بود چون با همه ی وجودم عاشق بودم سلامی دوباره به دوستان عزیزم. دلم خیلی براتون تنگ شده بود.تازه امتحاناتم تموم شده و به نوعی کلا درسم تموم شده و دیگه بیشتر میتونم وقت بزارم. با دو کار جدید در خدمتتونم... انگار که غم در همه جا مقبره دارد یک صورتکه زشت و بد و مسخره دارد قانون میان تو و لبخند و زمانه هرجا بروی هم به خدا تبصره دارد با اینکه تمام خانه اش ویران است هرجایی شلوغ و بی سر و سامان است او باز به روی کودکش میخندد چون فرشته ای که اسم او مامان است خیلی وقته که سر نزدم. درسهام اینقدر زیاد شده که واقعا وقت نمیشه... شما ببخشین. دلم خیلی تنگ شده بود...خیلی قبض آب چشمهایت چقدر زیاد آمده ... تو بگو... من با چه وجه محبتی آن را پرداخت کنم... تازه با این یارانه هاییم که اومده و حالا هم یک رباعی جدید میزارم براتون. امید وارم لذت ببرید دوستان عزیزم این جشن و سرور و شیطنت می گذرد افکار پلید عاقبت می گذرد دلخوش به مقام پادشاهی تو نباش یکباره تمام سلطنت می گذرد بگذار سکوت...قانون زندگی تو باشد زیرا سکوت هیچکس را ازار نمی دهد. وقتیکه می خواهی سکوت را بشکنی از خود بپرس چه سخنی بهتر از سکوت می توانی به زبان آوری اگر سخنت بهتر از سکوت است...آن را بیان کن وگرنه... بگذار سکوت قانون زندگی تو باشد سلامی دوباره... سلام بچه ها . بعد از چهار سال دوری از وبلاگ نویسی دوباره اومدم. دلم برای همه دوستانم تنگ شده . اینبار با شعرهای جدیدتر در خدمتتون هستم و آخرین رباعیات... اندوه نخور ، قافیه را میبازی بیهوده به روی اسب غم میتازی این مصرع شیرین مرا باز بخوان گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی رفتیم که از موسم غم ، دور شویم با هلهله زمانه مسرور شویم دور از همه دروغ های این شهر رفتیم که با مردم ده ، جور شویم اندوه نخور ، زمانه بر می گردد با گرمی عاشقانه بر می گردد دلتنگ شدی برای غر غر هایش ای مرد ، زنت به خانه بر می گردد و این رباعی هم تقدیم به گیلانی های عزیز(هم شهریان دوست داشتنی خودم ) ای کاش به زندگی خود جان بدهیم با سبز شدن به خانه سامان بدهیم یک بار کنار جاده با بار سفر عشق است اگر دلی به گیلان بدهیم آن نقطه روی زحمتش را بردار طابوت شکوه صنعتش را بردار یک عروسک شمالی با ارزش برچسب نشان قیمتش را بردار چند کار قدیمی... نشانی خدا ولحظه های دروغی که پیش رو دارم و گریه های عمیقی که تو به تو دارم زمانه از سر خشمش چه جمله هایی گفت من زبان به قلم با که گفتگو دارم من از مشاجره با این زمانه می ترسم شدم یک عابر تنها ، چون آبرو دارم کمر شکسته ی پیرم ، من جوان صورت بله نگاه عجیبی به پیچ مو دارم من غریبه و این شهر بی در و پیکر و برگه ای به نشانی که جستجو دارم نشانی تک و تنهای با خدا ماندن به کوچه ها و خیابان و سو به سو دارم کمی دو رنگی دنیا ، کمی دروغ و ستم عزاب من شده اما ، امید از او دارم من غریبه و این شهر بی در و پیکر و لحظه های دروغی که پیش رو دارم تصور کن تصور کن زمانی را که حتی مرد ، می گرید تمام آسمان را توده های سرد ، می گرید تصور کن که روی پشت بام خانه اش رفته و می پرسی در آن بالا، چرا یک فرد، می گرید تو در آن لحظه حتی لحظه ای را هم نمی فهمی که یک مردی در این دوره، بدون درد می گرید تصور کن که شاید هم طرف عاشق شده باشد ولی نه رنگ قرمز هم به رنگ زرد می گرید بله آن رنگ زردی که شقایق را فدا کرده و او با زندگی بی گل ، که باید کرد ، می گرید تمام گریه هایش را برایت جمله می گوید و این سوغات بقضش را که ظلم آور ، می گرید کسی نه لحظه ای را هم برایش دل نمی سوزد و انگاری در این دنیا که یک ولگرد ، می گرید در این گنجینه خاکی ، به دنبال صداقت بود برای کوزه ظلمی که پیدا کرد ، می گرید 
![]()


![]()

![]()

![]()

![]()


![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



